تبلیغات
آشفته بازار - ازدواج چیست ؟
پس بگوش باش تا نقلم بشنوی و اندوخته ات
 
را از برای دیگران بازگوئی .

روزی روزگاری

شاگردی از استاد خویش پرسید: عشق چیست؟


استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و


پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور


از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب


برگردی تا خوشه ای بچینی؟


 شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی


برگشت.
 

استاد پرسید: چه آوردی؟
 

و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو


می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به


امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار


رفتم.


 استاد گفت : عشق یعنی همین!
 

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟


  استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین


درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم


نمی توانی به عقب برگردی!


 شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی


برگشت.


 استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب


گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که


دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم،


باز هم دست خالی برگردم.
 

استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین !!

 


 

از خدای خویش پرسیدم :

 

خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

 

و خدایم پاسخ داد :


گذشته ات را بدون هیچ تاسفی

 

 بپذیر

 

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و


بدون ترس

 

 برای آینده آماده شو


ایمان را نگهدار و ترس را به

 

 گوشه ای انداز ,  شک هایت را


باور نکن و


هیچگاه

 

 به باورهایت شک نکن

 

زندگی شگفت انگیز است برای عزیزانت


مامن

 

امنی باش که در کوران حوادث کوه هم

 

از تو استوره ای سازد و بس .

 

 فقط بدان که چگونه باید


زیست


 

 

 پذیرای نظراتتان همیشه

                                و

                                                    در همه حال هستم



کوچیک همتون

nickjoo



بطور کلی طبیعی‌ترین شکل خانواده ‌این است که هیچ عاملی جز مرگ نتواند پیوند زناشویی را بگسلد و میان زن و شوهر جدایی بیفکند .

کوشش مصلحان جامعه ، مخصوصاً پیامبران خدا ، این بوده است که نظام خانواده ، یک نظام مستحکم و پایدار باشد و هیچ عاملی نتواند این کانون سعادت را متلاشی گرداند . به هرحال خانواده خوشبخت نشانه‌هایی دارد که در اینجا به چند نمونه از آنها اشاره می‌شود :

 


یکی از دوستان تعریف میکرد : چند روز پیش رفته بودم دادگستری سری

 بزنم به پرونده ای که توی یکی از شعبات دادگاه داشتم . دادگاه خیلی شلوغ بود .

 یه چند تا سرباز جلوی درای شعبات ایستاده بودند تا این مردم سرشونو

مثل بعضی از موجودات نجیب خدا که اسمشون بد در رفته , نندازن پائین و بدون

 اهن و ترب وارد شن . سر گرم فضولی کردن در احوالات مردم بودم که دیدم

زمزمه ها تبدیل به همهمه و همهمه تبدیل به جروبحث گردید . از جام بلند

شدم و به طرف صاحبان این آشوب راه افتادم . وقتی که به موقعیت درستی

رسیدم از مشاجره اونها متوجه بعضی صحبت هاشون شدم . حرفاشون

دل آدم رو بدرد میآورد . جوری که من فهمیدم پدره تو بیمارستان بود و عمه پسرک

شاکی .

 مادر پسره به سروصورتش میزد و یسره گریه میکرد . گاهی رو به

عمه میکرد و بنا میکرد به التماس کردن و گاهی رو به مردم و از اونها میخواست

 که پادرمیونی کنن و نزارن پسرش وارد اطاق قاضی بشه . بنده خدا چقدر میترسید .

کسی نمیدونست که این جوون چه کرده . با تمام این تفاصیر , دل بدریا

زدمو با قدمهائی درهم و برهم رفتم جلو , تا حداقل دل این مادر آروم بگیره .

مادر بی اختیار گریه میکرد و دائما این جمله رو به زبون میاورد .

ازتون نمیگذرم که پای بچم رو به دادگاه باز کردین .

و باز بعد چند لحظه دوباره میگفت : اختلاف بین من و شوهرم به

 تو (عمه ) ربطی نداره اینا پدر پسرن تو چرا خودتو نخود آش کردی .

                  زنیکه سلیته زندگیمو با حسادتات سیاه کردی کمت نیست ؟!

حالا نوبت بچم رسیده ؟ کور خوندی . مگر مادرش مرده باشه که

 تو بتونی از این گوها بخوری . زنیکه خجالت نمیکشه هنوز .

 برو سلیته زندگیتو با اون یارو پیکان سفیده بکن . به زندگی مردم چیکار داری ؟

یکاره !

دیدم اگر سکوت کنم از ماجرا چیزی سر در نمیارم , پس باید پیش

دستی کنم قبل از اینکه حس فضولی یکی دیگه بر انگیخته بشه .

آهسته و بدون ایجاد هر گونه سر و صدائی به کنار پسرک رفتم و

 کنارش جا خوش کردم . دلم طاقتش رو از دست داده بود . به همین

جهت رو به پسرک کردم و گفتم : چی شده ؟ دلیل نگرانی مادرت چیه ؟

پسر انگاری که منتظر باشه یه نفر ازش تقاضای حرف زدن بکنه ,

 با اشره من شروع کرد به صحبت : از کجاش برات بگم . از اخلاق گند

 پدرم یا از سکوت بیش از حد مادرم ؟ خودتو بزار جای من . توی خونه ای

زندگی میکنم که هر شبش جنگ و جدل درش برپاست . تفلی مادرم

 که باید بخاطر چند تا بچهء قد و نیم قد باید سرشو بندازه پائین و از هر

 کسو ناکسی که از در میاد تو , حرف بشنوه . آخه این چه جور زندگیه ؟

مگه تمام اونهائی که زندگی میکنند دارن به همین گندی زندگی میکنند ؟

از اول صبح که بلند میشه بخاطر چندر غاز توی خونه های مردم کار میکنه .

وقتی هم که پولی میاره خونه , از عمل آقام بسر نیست .

دست منو گرفت و با لحن ملتمسانه ای گفت : بیا اینجا ,

 خودت یه نیگاهی به سرو وضع این بچه ها بنداز , از سه سال

 پیش تا بحال این بابا , نگذاشته یک دست لباس برای اینا مادرم بخره .

من حرفم اینه یا بره ترک کنه یا بره بمیره . اگه ترک کرد ما هم نوکرشیم .

 بخدا غلامیش رو میکنیم . ولی اگه ترک نکنه از امروز به بعد همین

آش و همین کاسه رو براش چیدم . اونقدر میزنمش که جونش بالا بیاد .

اصلا تلافی تمام اون کتکهائی که به مادرمون زده سرش در میارم .

پدرم معتاد نبود . عمم اونو به این راه کشوند . تا سرما میخورد

میبردش خونه یه چند تا دود بهش میداد و کم کم چند تا دود شد یه

بست و کم کم زیاد و زیادتر . حالا هم که شده این . هر شب که از

سر کار میام خونه میبینم مادرم نشسته توی آشپزخانه و داره گریه

میکنه و تا چشمش به من میفته بهونه مادر پدر خدا بیامرزش رو میاورد .

یه شب . دو شب . سه شب . بابا بخدا ما خر نیستیم .

شمارو بخدا ما رو اینقدر خر حساب نکنید و نزارید به حساب بچگیمون .

                                 حالا ببینید کی مقصره ما یا والدین ؟ 




آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
...... ....

.... TAKSEDA . COM  :: دانلود جدید ترین آلبوم های موسیقی
....